حكيم زجاجى
1002
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا مادرى بود فرخندهبخت * نشاندند آن نازنين را به تخت نهادند تاجش فراز شكم * چنين تا برون آمد آن محترم نهادند بر فرق گهواره تاج * به گهواره در بود يكباره تاج چو گردن برآورد سر بركشيد * جز از خويشتن در جهان كس نديد به اسم رسولان روان شد به ر [ و ] م * گرفتار شد اندر آن مرزوبوم تن شاه در چرم خر دوختند * چراغى ز آفت برافروختند كنيزى سرانجام با او بساخت * ز چرمش برون كرد و سر برفراخت به خام اندر آن نامور پخته بود * سوى شهر ايران روان شد چو دود برون كرد بدخواه را از ديار * بر اين بر بشد مدتى روزگار چهل سال در جندشاپور بود * و از او ديدهء ملك پرنور بود دراز است احوال آن شهريار * در اينجا نگنجد كنم اختصار فزونتر ز سى سال آن شهريار * به حد نشابور بد تاجدار چو از روم بازآمد و كام يافت * به ملك اندرون سرو آرام يافت بياراست يكسر بروبوم را * چو بگرفت شه قيصر روم را بر او شاه شاپور الزام كرد * بر اندام او موى چون دام « 1 » كرد مقامى كه بودند كرده خراب * بفرمود شاپور سر پرشتاب كه تا قيصر روم آباد كرد * دگر قصرها نيز بنياد كرد بنا كرد شوش آن سرافراز شاه * برآورد باروى آن تا به ماه بنا كرد شوشى به نزديك سوس * كه بر سرو مىكرد رودش فسوس چو آكنده شد شهر و انبوه گشت * دل شهرياران پراندوه گشت ز فرمان سلطان كشيدند سر * چو عاصى شدند از شه نامور بفرمود آن شهر كردن خراب * همه سنگ و خشتش فكندن در آب بسى مردم افكند در پاى پيل * روان گشت خون همچو درياى نيل دهى هست دورابر اصفهان * بدانجاى شد شهريار جهان يك آتشكده كرد دل پر ز جوش * نهاد آن ملك نامش اذران سروش
--> ( 1 ) تام